آنانسی ،آقا عنکبوته
نوشته ی : فیلیپ شرلوک
ترجمه: مهدی مرادی

آنانسی هم آدم بود هم عنکبوت . وقتی اوضاع بر وقف مراد پیش می رفت آنانسی به شکل آدمیزاد در می آمد و روزگار می گذراند اما همین که توی یک موقعیت خطرناک قرار می گرفت شکل عوض می کرد و به سرعت تبدیل می شد به یک عنکبوت . آنانسی می رفت توی تار امن و بی خطر گوشه ی سقف می خزید . آنانسی توی جنگل ها و روستاهای آفریقای جنوبی زندگی می کرد . سال هایش از این، صدها مرد و زن به جزایر کارائیب مهاجرت کردند و با خودشان افسانه های دوست داشتنی سرزمین شان را به آنجا آوردند از جمله داستانی درباره ی آنانسی . آنانسیِ باهوش و دوستانش ببر و کلاغ و موس موس و کیساندر گربه هه . امروزه مردم این جزایر هنوز هم آن داستان ها برای هم تعریف می کنند. هنوز هم در بعضی از روستاهای جامائیکا ، وقتی خورشید غروب می کند . بچه ها دور مادربزرگ ها حلقه می زنند و به داستان های آنانسی گوش می دهند . بچه ها می توانند در گرگ و میش هما ، بز و خرگوش و کلاغ و باقی حیوانات را ببینند که مثل زن ها و مردهای واقعی رفتار می کنند . می توانند ببینند که وقتی آنانسی وارد ماجرا می شود چه اتفاق های جالبی می افتد . بچه ها از این که می بینند آنانسی چطور حیوانات بزرگ تر و پر زودتر از خودش را فریب می دهد و بر آن ها پیروز می شود خوشحال می شوند. داستان آنانسی بالاخره به پایان می رسد. شب می شود و بچه ها می روند که بخوابند اما صبح فردا اگر عنکبوتی را کنج سقف ببینند ، داستان های مادر بزرگ را به خاطر می آورند و می فهمند که فقط با یک عنکبوت طرف نیستند .می فهمند که این همان آنانسیِ مشهور است ؛ آقا عنکبوته. بچه ها آنانسی را می شناسند و به او صدمه نمی زنند .