نگاهی به دو ترجمه از شعر سیلویا پلات
زیبا اما ویرانگر
مهدی مرادی

گروهی می گویند شاعر مترجم بهتر می تواند شعر را ترجمه کند و در زبان مقصد بریزد مصداق این نظر شاعری مانند احمد شاملوست و کتابی چون "همچون کوچه ئی بی انتها" گروهی نیز بر این باورند که تسلط شاعر به زبان مبدأ معیار محکمتری ست و حفظ امانتداری در ترجمه حتی ترجمه ی شعر یک اصل محتوم و خدشه ناپذیر است . نگارنده بی آن که بخواهد صرفـاّ به جانب داری از شاملو بپردازد و نقل قول سومی را بیآغازد می داند که گاه تعادل می تواند نگاه هوشیارانه تری باشد به پدیده ای چون ترجمه . به راستی هم شاید در ترجمه های غیرادبی . یعنی در ترجمه هایی که مایه های نوشتاری شان ادبی نیست و تا کید و تمرکز خاصی بر زبان ندارند آشنایی و احاطه ی چندان بر زبان مقصد ــ در این جا فارسی ــ لازم نباشد . اما هر گاه سخن از ترجمه ی ادبی به میان می آید دست ودل مترجم خواهد لرزید چه به واقع اشراف او به زبان مبدأ نمی تواند ضعف ها و کاستی های او را در زبان مقصد پنهان کند.ترجمه هایی که بهانه ی این یادداشت شده اند خوشبختانه به مرض فارسی ندانی دچار نیستند و هر کدام به توان خود توانسته اند گوشه هایی از یک " آن " شاعرانه را به نمایش بگذارند. ترجمه هایی که می توانید در مواجهه با شعر "The rival" سیلویا پلات حادث شده اند.ترجمه ی اول را از من « آواز عاشقانه دختر دیوانه » برگزیدم و ترجمه ی دوم از من " در کسوت ماه" می خوانیم :
رقیب
ترجمه ی پگاه احمدی
اگر ماه می خندید،شبیه تو می شد
تو هم همان تأ ثیری را می بخشی
که چیزی زیبا و ویرانگر
هر دوی شما خوب نور به عاریه می گیرید
دهان گردش غصه دار این دنیاست ،مال تو بی تفاوت است .
اولین شگردت سنگ کردن همه چیز است
در آرامگاهی بیدار می شوم ، تو این جایی
با انگشتانت ضرب می گیری بر میز مرمرین
در پی سیگار
مثل زنی کینه توز اما نه چندان عصبانی
و می میری برای گفتن چیزی که پاسخی نداشته باشد
ماه هم اطرافیانش را آزار می دهد
اما هنگام روز مضحک است
ناخرسندی تو از دیگر سو
با نامه ای به آرامش مطلوب می رسد
سفید و خالی،اما مثل مونواکسید کربن فراگیر
هیچ روزی با اخبار تو برایم امن نیست
در آفریقا هم که قدم بزنی به من فکر می کنی.
رقیب
ترجمه ی سعید سعید پور
ماه اگر می خندید،شبیه تو می شد
تو همان حس را بر می انگیزی ــ
حس چیزی زیبا اما ویرانگر .
شما هر دو وامگیران بزرگ نور هستید.
دهان گرد ماه غمخوار دنیا ، و مال تو بی خیال است.
نخستین موهبت تو سنگ کردن همه چیز است.
من در آرامگاهی بیدار می شوم ــ تو این جایی
به دنبال سیگار می گردی،
تقه بر میز مرمرین می زنی ،
به کینه توزی یک زن، اما نه چندان دستپاچه،
مرده ی آن که پاسخی دندان شکن بدهی ــ
ماه هم بندگانش را خوار می کند
اما در هنگام روز مسخره است.
از سوی دیگر ،ناخشنودی های تو
با نظمی عاشقانه از درز صندوق پستی وارد می شود
سفید و خالی،گسترنده مثل گازهای سمی.
هیچ روزی ایمن از اخبار تو نیست
که اگر در آفریقا هم باشی، باز هم در فکر منی.
ترجمه ها را خواندید . شاید ذکر همه ی شعربه زبان اصلی در حوصله ی این یاد داشت نباشد چه به هر حال همه می توانند به آن متن به آسانی دسترسی پیدا کنند اما ذکر این نکته شاید خالی از لطف نباشد که به آن که مترجم اول شاعر است و بالطبع بهتر می تواند اثر امکان های و ظرفیت زبان مقصد استفاده کند متأسفانه بسیار محتاطانه و محافظه کارانه با شعر برخورد کرده است .آیا به صرف این که شعر اصلی بصورت شرطی و با « if» آغاز شده ما نیز ناچاریم جمله ی فارسی را به همان شکل آغاز کنیم . مشخص است که « ماه اگر می خندید شبیه تو می شد» تأثیر بیشتری بر مخاطب فارسی زبان خواهد گذاشت تا « اگر ماه می خندید،شبیه تو می شد »
و نگاه کنید به این سطرها:« می میری برای گفتن چیزی که پاسخی نداشته باشد » و مقایسه کنید با سطر « مرده آن که پاسخی دندان شکن بدهی » و یا « هیچ روزی با اخبار تو برایم امن نیست » در مقایسه با « هیچ روزی ایمن از اخبار تو نیست »
همچنین « ناخرسندی تو از دیگر سو / با نامه ای به آرامش مطلوب می رسد » در مقابل « از سوی دیگر ،ناخشنودی های تو/ با نظمی عاشقانه از درز صندوق پستی وارد می شود »
بدون شک خواننده ی هوشیار و نکته بین با یک نظر اجمالی در خواهد یافت که کدام ترجمه ترجمه ی موفق تری ست. به نظر می رسد مترجم اول می خواسته خطر کند و ریسک را در زبان بپذیرد اما هراس این را نیز داشته که مبادا به خاطر نداشتن تسلط بلغزد و خطا کند . انگار او وارد فضای آشنایی شده که به همان میزان بیگانه نیز هست اما مترجم دوم به خاطر آزمودن های بیشتر طبیعی ست که هراس کمترین در مواجهه با شعری از نوع سیلویا پلات به دل راه داده است .